۱۳۹۰-۱۲-۸
آفتاب
به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد…
چرا و چطور و چگونه اش؛ یا بماند، یا خودم هم نمی دانم!
شاید از تحفه هایی بنویسم که رزق “این روزها”یم شده اند…
شاید تمرین دوباره نوشتن باشد!
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر!
توکل بر خدا…
بسم الله!
۱۳۹۰-۱۲-۸
به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد…
چرا و چطور و چگونه اش؛ یا بماند، یا خودم هم نمی دانم!
شاید از تحفه هایی بنویسم که رزق “این روزها”یم شده اند…
شاید تمرین دوباره نوشتن باشد!
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر!
توکل بر خدا…
بسم الله!
۱۳۹۰-۱۰-۲
دعایمان کنید…
۱۳۹۰-۰۸-۱۵
چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون
ای گل ِتازه یاد کن از دل ِ داغ دیده ام…
از رهی معیری(+)
با تعطیلی گودر، بعید است اینجا هم خواننده ای داشته باشد!
چه بهتر! هرچه غارتر،راز ِ دل تر!
۱۳۹۰-۰۷-۱۱
گره هایی که با دندان های من هم باز نمی شود؛
با دستان عباس (ع) … نه!
با نیم نگاهِ عباس (ع) باز می شوند…
پ.ن. دخیل یا ابوالفضل!
۱۳۹۰-۰۶-۲۷
…
اکسیر من! نه این که مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
…
محمدعلی بهمنی(+)
پ.ن. در باب ننوشتن این چند روز، و روزهای آینده!
۱۳۹۰-۰۶-۲۱
… تایپ خوش خطی و بد خطی نداشت، یعنی به نظرم آمد تایپ اصلا قابلیت انتقال حس و هنر نویسنده را ندارد. به خاطر همین کمی ازش بدم آمد. همین که خط خوردگی نداشت یا همین که نمی توانست از روی دست خطم نشان بدهد هنگام نوشتن متن خوش حال بوده ام یا غمگین، آرام بوده ام یا پر از اضطراب و نگرانی و شاید هم هیجان و بی تابی، توی دلم آشوب بوده یا از سر تفنن و شکم سیری با متن ور می رفته ام. فاجعه آن جا می شد که نویسنده ای موقع نوشتن یک متن مثلا گریه کرده باشد. آنوقت اشک ها به جای آن که روی صفحه ی کاغذ لکه شوند روی میز و صفحه کلیدی می چکیدند و بعدا لابد با یک دستمال نم دار محو و نابود می شدند. … (+)
.
.
پ.ن. مسعود دیانی(+) نوشته، در یادداشت روزانه هایش(+)
انگار می کنم من تایپ کرده ام در روزانه هایم؛ از بس حرف های من است!
کاملش را بخوان!
۱۳۹۰-۰۶-۲۰
هُوَ
الَّذی أَنزلَ السّکینَةَ فی قُلوبِ المُؤمِنین…
سوره مبارکه فتح – ۳
پ.ن. او! نه من، نه تو، نه هیچ کس دیگر!
هر آرامشی هم آمده از جانب او بوده؛
ولاغیر!
۱۳۹۰-۰۶-۱۸
ور باورت نمی کند از بنده این حدیث
از گفته ی کمال دلیلی بیاورم
«گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم؟ آن دل کجا برم؟…»
از ملحقات دیوان حافظ(+)
که عده ای در وصف حضرت قمر منیرش می خوانند؛
۱۳۹۰-۰۶-۱۷
یک عمر می توان سخن از زُلف یار گفت
در بند آن مباش که مضمون نمانده است!
از صائب،
لابه لای صحبت های آقا خواندیم در جمع حوزویان!
پ.ن. اینجا(+)در مورد سفر نوشتم،
فقط این که دعاگو بودم؛ همین!
۱۳۹۰-۰۶-۱۱
پ.ن.در تکاپوی پروازم!
باز کنید در قفس را…
جا دهید این مرغ بی نوا را در آن آشیانه…(+)
۱۳۹۰-۰۶-۱۰
۱۳۹۰-۰۶-۹
۱۳۹۰-۰۶-۸